سيد محمد باقر برقعى
439
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
لحظهء سرشار آينه اگر نهايت نور و نثار آينه بود * ميان ما ، شب سرد و غبار آينه بود * * * خوشا شكفتن سرشار لحظهء ديدار * كه برگ و بار دلم در بهار آينه بود به شوق تابش تصويرى از تجلّى عشق * تمام هستىام آئينهدار آينه بود شب و غبار ، ز نور و نثار مىترسيد * كه عشق همسفرم تا ديار آينه بود به راه رؤيت نيلوفرى در آن مرداب * دل چو آينهام بىقرار آينه بود * * * چو نقش رنگ و ريا در ميانه جلوه فروخت * نگاه عاشق من شرمسار آينه بود دلم لبالب شب ماند و در قبيلهء صبح * صداى رخنهء غم در حصار آينه بود نوازش نفس نور ، در بلور سحر * هجوم شب به دل سوگوار آينه بود شكست بر سر من خشت خام پيرى و گفت * كه عشق خاطرهء ناگوار آينه بود